جمعه ۲۱ اسفند ۹۴
دلم از تمام این مردم این روزگار گرفته
شاکی از تمام این روز ها
دلم چند سال پیش رو میخواهد
خسته ام از بحث های هر روز با مانی
خسته ام این سکوت لعنتی
این همه سکوت از من بعید
دلم برای خنده هام برای شلوغی هام دلم برای خود رضوان تنگ شده
خسته ام گریه های هر روز مانی از بغص های خودم که گریه نمیشه فقط راه نفس هام رو میگیرین
خسته ام از لباس های مشکی
از رنگ تیره ای که برای خودم ساختم از تمام لباس های که این دوسال یه دست مشکی بودن
کلی حرف دارم ولی دستم درد میکنه
ولی به زودی چند تا پست در راه
حس تایپ پیدا کردم مینویسم
مانی=مامان
من عادت دارم به مامانم بگم مانی